نیمیم زآب وگل
زن بی‌اجازه عاشقِ مردی بود

داری مرور می‌کنی آن زن را، آن زن، وَ عطرِ پیرهنش را هم
حل می‌کنی در آبیِ چشمانت کم‌کم لباس‌های تنش را هم
موگیر باز می‌شود و موهاش روی اجاقِ چشمِ تو می‌ریزد
زن گرم می‌شود، و شما کم‌کم حس می‌کنید سوختنش را هم
آتش گرفته دامنِ زن انگار روی مسِ گداخته می‌رقصد
آن‌قدر داغ می‌شود این کوره تا ذوب می‌کند بدنش را هم
مانند جیوه می‌شود اندامش، دستانِ تو پیالة لرزانی‌ست
بد نیست احتمال دهی این‌بار از توی ظرف ریختنش را هم
*
از کوهپایه آمده پایین تا مثلِ نسیم هم‌سفرت باشد
آن‌قدر پابه‌پات می‌‌آید تا از یاد می‌برد وطنش را هم
*
زن بی‌اجازه آمده بود از کوه، زن بی‌اجازه عاشقِ مردی بود
آن شب به کوه باز نیاوردند مردانِ روستا کفنش را هم
آن رقصِ ایلیاتی کولی‌وار... آن دستمال‌های رها در باد...
ییلاق خالی است، وَ ایل از یاد برده‌ست عطرِ پیرهنش را هم

پانته‌آ صفایی

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۸ - رضاالف
رضاالف