درد مشترک

...

آسمان حیاطمان ابری‌ست، شیشه‌هامان همیشه لک دارد
مادرم در سکوت می‌سوزد، قصه‌ای مثل شاپرک دارد

خسته در خانه‌های بالاشهر پشت‌هم رخت چرک می‌شوید
در میان شکسته‌های دلش غمی اندازه‌ی فلک دارد

زخم‌ها مثل روز یادش هست، درد سیلی هنوز یادش هست
پدرم گفته برنمی‌گردد، مادر اما هنوز شک دارد

خواهرم هی مدام می‌پرسد: دستمان خالی است یعنی چه؟
طفلک کوچکم نمی‌داند دست مادر فقط ترک دارد

بغض مادر شکستنی، آنی‌ست، جانمازش همیشه بارانی‌ست
به خدا حاضرم قسم بخورم با خدا درد مشترک دارد

و از آن روز سرد برف‌آلود که پدر رفت و توی مه گم شد
آسمان حیاطمان ابری‌ست، شیشه‌هامان همیشه لک دارد

                                                                                                                                 رضا عزیزی

/ 18 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسن صنوبری

سلام واقعآ قشنگ بود ، لینکتون رو توی وبلاگم گذاشتم. باز هم منتظرتون هستم

زهرا

موافقی هم ديگه رو لينک کنيم.....

...

درد مشترك ؟

مهران

سلام.ببين دوست من شما بدون موضوع چيزی نمينويسين.فکر ميکنم يا اتفاق بدی براتون افتاده يا کمی بی حوصله شدين. کاش دومی باشه. اصلا کاش من اشتباه کنم. بهم خبر بده

^¤ No.8 ¤^

سلام خيلی قشنگ بود! و البته غمگين!!!