گفتم که «نه » گفت:....

...

این شعرانوری را بخوانید ! یاد کدام لطیفه می افتید؟

دیشب  ٬ شبکی ٬   نشسته  بودم                               کابلیس  لعین  درآمد  از در٬

پس گفت: که « هیچ  میل  داری٬                            با  ماه رخی   لطیف منظر؟»

گفتم: که «نه» گفت :«اَمردی چه؟                         زیبا وظریف و خوب پیکر؟»

گفتم که «نه » گفت: «اگرشرابی٬                         باشد  بخوری  به روی دلبر؟»

گفتم که «نه »گفت: اگرحشیشی٬                            یابی  ٬بزنی به خلوت اندر؟»

                                     گفتم که «نه» گفت:«لعنک الله!  

                                      بدبخت کسی تو  مردک خر!»

خواندید؟  چه احساسی دارید؟ حق را به «انوری » می دهید  یا «ابلیس»؟ این معجزه ی شعراست ! هرحرفی را بخواهد٬ طوری به شما می گوید٬ که دقیقا هر آنچه٬ او می خواهد را٬ باور کنید.

هر حرفی را٬ حتی اگر کاملا غلط باشد٬ میتوان به گونه ای  زد که دیگران باور کنند.                                 این٬  معجزه ی« کلمات» است.

بعضی ها حرف بزرگتری می زنند٬ می گویند: همه ی باورهای ما ٬  در«چهار دیواری کلام» آفریده شده همان چهاردیواری که ساخته ی« ماتریکس ذهن» ماست. پس «حقیقت واقعی» زنداتی کلمات است.و تاوقتی که  در حصارکلمات  دست و پا میزنیم ما را راهی به «حقیقت» نیست.مثلا می گوییم:« شب سیاه است» فقط به این دلیل که کلمه ای بهتر از سیاهی برای آن نداریم. می گوییم :«فلانی مهربان است »یا« فلانی بیرحم است»  ولی آیا  «بیرحمی» یا «مهربانی» فقط واژه هایی ازسر ناچار ی برای معرفی یک صفت نیست؟اصلا  همین کلمه ی «صفت »یعنی چه؟

باز هم به شعرانوری فکر کنید! انوری میخواسته بگوید که حق با شیطان است  .ولی  نه « او»  و نه  «ما »جرات  گفتن آن را ا ز زبان خودمان نداریم. گاهی با «همین کلام »میتوان از دام «همان  کلام» گریخت!

انگار «مولانا» ۸۰۰ سال پیش به   به همه ی سوالهای عالم  فکر کرده!!!!! او هم می گوید:

«حرف» و«صوت »و«گفت» را بر هم  زنم                   تا  که   بی  این هرسه   با  تو  دم  زنم

49.gif

/ 8 نظر / 15 بازدید
م.ر.ت

دست شما درد نکند. بهره برديم. البته در گزاره های شعری صدق و کذب و باور ما دخلی ندارد. تنها حوزه احساس و تخيل ماست که تحت تاثير قرار می گيرد.

((فردين))

سلام... با "بوی گند يک روايت" ،يکم غزل بروزم...قابل بدونيد و سری بزنيد...در غير اينصورت بابت اشغال فضا حلال کنيد...

کمی پنجره

جالب بود...... نظير اين شعر رو تو يه رباعی خونده بودم.... هر چی فکر می کنم يادم نمی آد....

اصغر معصومی

سلام آقا رضا تعجب ميکنم ؟ / شما از دوستان شاعر ميخوای که بين ابليس و اون همه وسوسه یا اون مرد یکی رو انتخاب کنن خب معلومه که ما حق رو به کی ميديم در هر صورت کار واقعا جالبی بود راستی من هم به روزم و منتظر

کمی پنجره

يافتم اون رباعی رو! بالاخره آرشيو ذهنم جواب داد!!! يک چند به ياقوت تر آلوده شديم يک چند پی زمرد سوده شديم آلودگی ای بود به هر شکل که بود شستيم به آب توبه آسوده شديم اين رباعی از يه شاه بود. توی سبک شناسی خونده بودم. اگه اشتباه نکنم...... نوع نگاهش خيلی شبيه اين شعره.... خصوصا استعاره هايی که برای شراب و حشيش استفاده می کنه از روی علاقه و ميله. شاعر از توبه ی خودش ناراحته......

محمد رضا تربتی

سلام مرسی که سر زدی ... خوندم لذت بردم ... واقعا خسته نباشی بازم سر بزن .... يا هو (مثلث هیجان تو و مربع بدنت /نشسته روی بند مشکی و باریک سوتینت / مرا به صرفه بوسه و شربت ببر به خانه خود / مرا بمک و بعد خستگی ام را بپاش روی تنت)

نادر

سلام حظ بردم بسیار زیبا و خواندنی بود حالم جا اومد.......... به رباعيات خيام و به اشعار حافظ که رجوع کنيم از اين حرف های درست نادرست بيشتر می رسيم و بيشتر کف می کنيم!!! پيروز باشي